سلام

غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام
و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت …
ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی به نزدیک آمد
گل سراسیمه ز وحشت افسرد …
لیک آن خار در آن دست خزید
و گل از مرگ رهید …
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت : سلام
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰ ساعت 2:6 توسط Reza
|
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم