نقاب

پشت اين نقاب خنده،
پشت اين نگاه شاد
چهره خموش مرد ديگري است!
مرد ديگري كه سالهاي سال
در سكوت وانزواي محض
بي اميدِ
بي اميدِ
بي اميدْ،
زيسته
مرد ديگري كه - پشت اين نقاب خنده-
هر زمان ، به هر بهانه،
با تمام قلب خود گريسته!
مرد ديگري نشسته، پشت اين نگاهِ شاد
مرد ديگري كه روي شانه هاي خسته اش
كوهي از شكنجه هاي نارواست
مرد ديگري كه ديده گان او
قصه گوي غصّه هاي بي صداست.
پشت اين نقاب خنده،
بانگ تازيانه مي رسد به گوش:
صبر!
صبر!
صبر!
صبر!
وز شيارهاي سرخ خون تازه مي چكد هميشه
روي گونه هاي اين تكيده خموش!
مرد ديگري نشسته، پشت اين نقاب خنده
با نگاه غوطه ور ميان اشك،
با دل فشرده در ميان مشت،
خنجري شكسته در ميان سينه!
خنجري نشسته در ميان پشت!
كاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشك را
بر جهان ديگري نثار كرد.
كاش مي شدش اين دل فشرده
- بي بهاتر از تمام سكه هاي قلب را –
زير آسمان ديگري قمار كرد!
كاش مي شد از ميان اين ستارگان كور
سوي كهكشان ديگري فرار كرد!
با كه گويم اين سخن كه درد ديگري است
از مصاف خود گريختن!
وينهمه شرنگ گونه گونه را
مثل آب جوش، به كام خويش ريختن.
اي كرانه هاي جاودانهْ ناپديد!
اين شكسته صبور را در كجا پناه مي دهيد؟
اي شما !كه دل به گفته هاي من سپرده ايد؟
مرد ديگري است، اين كه با شما به گفتگوست!
مرد ديگري ،
كه شعرهاي من بازتاب ناله هاي نارساي اوست!
427
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم