دیگر من

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره خموش مرد دیگری است
مرد دیگری که سال های سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید
زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
کوهی از شکنجه های نارواست
مرد خسته ای که دیدگان او
قصه های غصه های بی صداست
پشت این نگاه خسته
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر!
صبر!
صبر!
صبر!
و ز شیار سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده ی خموش
مرد دیگری نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور در میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور در میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده را
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
بازتاب ناله های نارسای اوست
از مصاف خود گریختن
وین همه شرنگ گونه گونه را
مثل آب جوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرد دیگری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعر های من
با که گویم این سخن که درد دیگری است
366
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم