7,8 سـالــه بـودم رفـتـه بـودم قـصـابـي خـيـلـي هم شلوغ بود!!! گـوشـت هـر کـي آمـاده مـيـشد قـصـابـه  ايـنـجـوري صـداش مــيــزد:
گــوسـالـه کــي بـود؟؟؟

گــوسـفـنـد بـيـا ايــنــجـا ....

 نوبت من شـد,

ساطورش رو آورد بـالا  و با چشاي گرد شده و اخمهای تو هم گـفـت: تـو گــوســفـنـدي؟؟؟

مــنـم که از ترس کپ کرده بودم و ش.ا.ش.ي.د.ه بودم به خودم  زدم زيــر گـريـه و گـفـتـم:

نــه عـــمــو بـــه خـــدا مــن گــــاوم



***********************




پيرمردي ديدم که با هفتاد سال سن و پنجاه سال زندگي مشترک هنوز همسرش را عزيزم.. عسلم.. خوشگلم و... صدا ميکرد!!


خلوتي پيدا کردم و رازش را جويا شدم...

گفت: ده سال است که اسمش را فراموش کردم...

اگه بفهمه دهنم سرويسه... D:



363