خدا جان منم. در رو باز کن...

در این صحرای بی پایان، به روی ماسه های سرنوشت خویش می بارم
نه نای رفتن دارم، نه تاب ماندن
آرام و سنگین قدم بر می دارم، به کدامین سو، نمی دانم
سر به سوی آسمان می کنم،
معبودا! از این همه گذشتن خسته ام،
پناهم ده امشب، که از خویشتن گسسته ام،
+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:1 توسط Reza
|
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم