نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند ، بي خبر از كوچ دردآلود انسانها ، دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان ، مي كشد پاروزنان در كام طوفانها ، از چه مي انديشم اينسان روز و شب خاموش؟ دانه انديشه را در من كه افشانده است؟ چنگ در دست من و چنگي مغرور!!! يا به دامانم كسي اين چنگ بنشانده است!!!