پیک نیک
در نهايت خانوادهي لاکپشت خانه را براي پيدا کردن يک جاي مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پيداش کردند. براي مدتي حدود شش ماه محوطه رو تميز کردند، و سبد پيکنيک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهميدند که نمک نياوردند!
پيک نيک بدون نمک يک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با اين مورد موافق بودند. بعد از يک بحث طولاني، جوانترين لاک پشت براي آوردن نمک از خانه انتخاب شد .
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جيغ کشيد و توي لاکش کلي بالا و پايين پريد، گر چه او سريعترين لاکپشت بين لاکپشتهاي کند بود!
او قبول کرد که به يک شرط بره؛ اينکه هيچکس تا وقتي اون برنگشته چيزي نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد .
سه سال گذشت... و لاکپشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غيبت او، پيرترين لاکپشت ديگه نميتونست به گرسنگي ادامه بده. او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن يک ساندويچ کرد.
در اين هنگام لاکپشت کوچولو ناگهان فرياد کنان از پشت يک درخت بيرون پريد، «ديديد ميدونستم که منتظر نميمونيد. منم حالا نميرم نمک بيارم!!!!»
نخند. واقعا بعضيهامون اينجوري هستيم. يا بعضي موقعها اينجوري ميشيم.
بعضي از ماها زندگيمون صرف انتظار کشيدن براي اين ميشه که ديگران به تعهداتي که ازشون انتظار داريم عمل کنن.
آنقدر نگران کارهايي که ديگران انجام ميدن هستيم که خودمون (عملا) هيچ کاري انجام نميديم.
345
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ ساعت 15:2 توسط Reza
|
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم