شعر

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را بر مهر تو بخشیدم
مثل گل نیلوفر چشم تو بهاری شد
از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم
مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست
من سرخی گلها را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاکترین عشقی
من راز شکفتن را از باغ دلت چیدم
لبخندی زدی آرام بر گونه غمناکم
من با گل لبخندت بر حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود
آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم
تو باز نفهمیدی از عشق چه می گویم
آرام گذشتی و من باز نرنجیدم
☑ ازکسانیکه از من متنفرند سپاسگزارم