امشب غم دلم را، حاشا نمي توان كرد و اين بغض آتشين را، معنا نمي توان كرد
در آسمان چشمم يك قطره ستاره حتي به قعر شبها پيدا نمي توان كرد
من، ابر سايه بارم، خورشيد در كنارم در زير سايه خود، مآوا نمي توان كرد
در انزواي غربت، در گوشه مصيبت جز ياد خاطرات گلها نمي توان كرد
از اهل درد، اين جا كس را نمي شناسم اين درد را مداوا اين جا نمي توان كرد
امروز اگر به درد مردم دوا نگرديم فكري به حال درد فردا نمي توان كرد

شعر از شاعر افغان : محمد عارف رحماني