شعر خواندن هم ... هنر است !


   

از نگاه دیگری ...

شعر خواندن هم ... هنر است !

تو ...اصلا ... شعر نمیخوانی

پس چرا ... شاعر میشوی !

میدانی... همه مشکلات من ... از آنجا شروع شد

که تو ... شعر نخوانده ... شاعر شدی

و من از نگاهت ...

شعرهایی را خواندم

که خودت هم  ... هرگز  نخواندی !

تمام استعاره ها و تشبیه ها ...

حذف های به قرینه لفظی و معنوی ...

غزل و دوبیتی ...

قصیده و چهار پاره ...

شعرهای نو و سپید ...

پیچیده  و مبهم  ... شعرهایی سرودی

که فقط  ... من خواندم

...

درست است که گاهی  ...

 وزن ها را ... رعایت نکردم ...

گاهی ... اشتباه خواندم ...

اما ... باور دارم ... عاشقانه ... تمام شعرهای تو را خواندم

شعرهایی که خیلی هم  ... عاشقانه  نبود !

و باور دارم مشکلات من ... از همانجا شروع شد

که شعر خواندن ... بلد نبودی  و من از نگاهت شعرهایی را خواندم

که تو ... هرگز ...  نخواندی !

 


شطرنج زمونه




زندگی شطرنج دنیا و دل است


قصه پررنج صدها مشکل است

 

شاه دل کیش هوسها میشود

پای اسب آرزوها در گل است

 

فیل بخت ما عجب کج میرود

در سر ما بس خیالی باطل است

 

ما نسنجیده پی فرزین او

غافل از اینکه حریفی قابل است

 

مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های امید  لیکن کامل است



اگر پشت به خورشید بایستید ، چیزی به جز سایه خویش نخواهید دید

ای عشق


این عشق برای من هیچ نداشت

اما....

گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود

اشک های هر شب من...!!!


بار آخر ، من ورق را با دلم بر میزنم !



بار دیگر حکم کن !


اما نه بی دل !


با دلت ، دل حکم کن !


حکم دل :


هر که دل دارد بیاندازد وسط !


تا که ما دلهایمان را رو کنیم !


دل که روی دل بیافتد، عشق حاکم می شود !


پس به حکم عشق بازی می کنیم !


این دل من !


رو بکن حالا دلت را . . .!


دل نداری ؟


بر بزن اندیشه ات را . . . !


حکم لازم !


دل گرفتن ، دل سپردن ، هر دو لازم !


عشق لازم